تبليغاتX
بهانه های بارونی

بهانه های بارونی

خواب و گرفته از چشمام بهانه های بارونی تویی همون بهانه ی شبانه های بارونی

سلام

همیشه وقتی به این فکر میکنم که چی شد که من شعر گفتن و شروع کردم به نتیجه ای نمیرسم!!

خیلی اتفاقی متوجه شدم که میتونم شعر بگم و شروع کردم .بدون اینکه حتی سعی کنم شعرایی که

خوندم یا شنیدم رو برای شروع دستکاری کنم !! حتی هنوزم برای خودم عجیبه که چی شد که من شعر

گفتم؟

بدون الگو و یا مثلا آشنایی که اینکاره باشه .

اینقدر نوشتم و پاره کردم تا به این حدی که الان هستم رسیدم و فکر میکنم که تا حدودی

پیشرفتهایی هم داشتم با گذشت زمان . ولی هنوزم اول راهم

بعضی وقتها مغرور میشم و میخوام کتابی رو به چاپ برسونم!!!! و بعضی وقتها هم اینقد خالی میشم که

حتی شروع میکنم به مسخره کردن خودم با این نوشته هام و هیچ جوره نمیپسندمشون. عجیبه  نه؟

اینم یکی دیگه از گفته های من :

 

    مرا دریاب

 

بیا ای گل گل گلدون من باش

 

بیا ناجی این شکسته تن باش

 

بیا از دلتنگی منو رها کن

 

بیا با این جفا دیده وفا کن

 

مرا دریاب که دشتی بی بهارم

 

بهاری جز نگاه تو ندارم

 

مرا دریاب که مرطوبه نگاهم

 

بدونه تو شبی تار و سیاهم

 

محبت کن به من که تشنه هستم

 

تو رو کم دارم و بی تو شکستم

 

صدایم کن که دلتنگ صداتم

 

مرا دریاب که عمری چشم به راتم

 

به راه عشق تو دل داده ام من

 

تو راه تو ز پا افتاده ام من

 

بگیر دستامو تا عاشقترین شم

 

بیا تا پیش تو من بهترین شم

 

منو بشناس و با من مهربون باش

 

واسه بی همدمی هام همزبون باش

 

منو بشناس و باور کن غمامو

 

بیا از خوبیات پر کن هوامو

    (مسعود ل /دی ماه ۸۶)

 

 

   

نوشته شده در سه شنبه 1387/02/31ساعت 14:31 توسط مسعود| |

سلام

خوبین؟

نمیخواین بهم تبریک بگین؟!!

واسه چی؟ خب دیروز تولدم بود دیگه ( ۱۹ اردیبهشت)

یکی دیگه از شعرایی که قایم کرده بودم رو بازم مینویسم

به اسم دلتنگی که آخرین روزای سال ۸۶ گفتمش 

خودم که خیلی ازش خوشم میاد.نظر شما چیه؟

 

دلتنگی

 

من و دوری و صبوری من و دلتنگی و تردید

 

من و چشمایی که جز تو کس دیگه ای نمیدید

 

تو که محبوس غروری تو که در حال عبوری

 

تو که یادت با من اما خودت از من خیلی دوری

 

رقص تردید توی چشمام خواستن گرمی دستات

 

صدای تیک تیک ساعت یاد شیرینی حرفات

 

هجوم خاطره هامون رد پای دل سپردن

 

تلخی گلایه ها رو دونه به دونه شمردن

 

من و سایه های غصه بودن نبودن تو

 

من و دستایی که خالیست من و ای کاش بودن تو

   (مسعود ل/زمستان۸۶)

 

نوشته شده در جمعه 1387/02/20ساعت 18:39 توسط مسعود| |
سلام دوستای من

خوبین؟

امروز یکی از شعرهایی رو میذارم تو بلاگ که فکر کنم پاییز ۸۶ گفتم و خیلی هم دوستش دارم

نظر شما چیه ؟

 

بی تاب

از تو گفتن از تو خوندن با تو رفتن با تو موندن

بی تو گریه بی تو تردید با تو غصه ها رو روندن

منو از خودم گرفتی من شدم تو تو شدی من

با تو جون میگیره رویا بی تو تکرار شکستن

بی تو برکه بی تو مرداب با تو دریای خروشان

با تو یک دشت بی تو صحرا با تو خورشید فروزان

ای که غصه با تو دوره با تو قلبم پر غروره

لحظه با تو تازه میشه بی تو لحظه سوت و کوره

بی تو تاریک بی تو پاییز با تو من غرق شکفتن

بی تو بی تاب با تو آروم بی تو تسکین از تو گفتن

بی تو خاموش بی تو قطره با تو یک موج با تو دریا

با تو روشن مقصد راه با تو بی تاب واسه فردا

(مسعود ل /پاییز ۸۶)

 

نوشته شده در پنجشنبه 1387/02/05ساعت 13:31 توسط مسعود| |