خوشبختی
تو رو دارم این همون خوشبختیه
تو رو داشتن التیام سختیه
تو رو دارم بی نیازم از همه
چه قشنگه دست تو تو دستمه
تو رو دارم واسه من همین بسه
بی خیالم اگه دنیا قفسه
تو رو دارم دورم از دلواپسی
تو رو داشتن یعنی مرگ بیکسی
تو رو دارم ماه و تو شب نمیخوام
بی تو من به چشم دنیا نمیام
نزدیک و نزدیک تر از من به خودم
تو رو دارم در تو من معنی شدم
(مسعودل/تیر۸۷)
فاصله
نه دیگه از تو نوشتن به من آرامش نمیده
راه با تو بودن من انگار به آخر رسیده
وقتی دیگه توی چشمات قصه ای تازه نداری
وقتی سعی میکنی دیگه منو به یادت نیاری
وقتی دلتنگم نمیشی وقتی از من گریزونی
چرا دلتنگ تو باشم وقتی با من نمیمونی
دیگه فایده ای نداره واسه تو ترانه گفتن
یا تو شبها به امید دیدن خواب تو خفتن
دیگه خیس نمیشه چشمام واسه دلتنگی دستات
دیگه آرامش نمیده به دل من یاد حرفات
من سراغتو گرفتم از شب و روز و ستاره
چشم به راه تو نشستم تا شاید بیای دوباره
اما تو منو سپردی به دقیقه های خسته
بردی از یادت منو با دلی که دیگه شکسته
حالا دیگه خاطراتت واسه من رنگی نداره
دیگه دوری نگاهت غم و دلتنگی نداره
نه دیگه بین من و تو فاصله جا پیدا کرده
دیگه دستات و نمیخوام آخه دستات خیلی سرده
(مسعود ل/اسفند۸۶)
فاجعه
فاصله بین من و تو مرگ بی صدای دستاس
دوری دست من و تو مرگه واسه قلب حساس
تن دادن به بی تو بودن خواستن پوچی و مرگه
بدون تو بودن من مثل پاییز واسه برگه
منه بی تو مثل یک شب خالی از ماه و ستاره
منه بی تو مثل گلدون گلدونی که گل نداره
منه بی تو سرد و بی روح منتظر واسه تباهی
تو هجوم بیکسی ها تو واسه من جون پناهی
منه سایه بی تو خورشید نمیتونم که بمونم
یه قناری پره بغضم که نمیتونم بخونم
فاجعه ست نبودن تو بدون تو گوشه گیرم
فاجعه ست فاصله تا تو همون بهتر که بمیرم
(مسعود ل)
قشنگترین خاطره
تموم هستی من فدای یه تار موت
قشنگترین منظره کمون ناز ابروت
قشنگترین شبی که دیدم تو چشمای توست
راه درست رفتن جای ردپای توست
گرمی آغوش تو پایان درد و رنجه
داشتن چشمای تو داشتن کوه گنجه
زیبایی خیالم داشتن دستای توست
قشنگترین خاطره پرسه پا به پای توست
(مسعود ل/پاییز ۸۶)
همیشه وقتی به این فکر میکنم که چی شد که من شعر گفتن و شروع کردم به نتیجه ای نمیرسم!!
خیلی اتفاقی متوجه شدم که میتونم شعر بگم و شروع کردم .بدون اینکه حتی سعی کنم شعرایی که
خوندم یا شنیدم رو برای شروع دستکاری کنم !! حتی هنوزم برای خودم عجیبه که چی شد که من شعر
گفتم؟
بدون الگو و یا مثلا آشنایی که اینکاره باشه .
اینقدر نوشتم و پاره کردم تا به این حدی که الان هستم رسیدم و فکر میکنم که تا حدودی
پیشرفتهایی هم داشتم با گذشت زمان . ولی هنوزم اول راهم
بعضی وقتها مغرور میشم و میخوام کتابی رو به چاپ برسونم!!!! و بعضی وقتها هم اینقد خالی میشم که
حتی شروع میکنم به مسخره کردن خودم با این نوشته هام و هیچ جوره نمیپسندمشون. عجیبه نه؟
اینم یکی دیگه از گفته های من :
مرا دریاب
بیا ای گل گل گلدون من باش
بیا ناجی این شکسته تن باش
بیا از دلتنگی منو رها کن
بیا با این جفا دیده وفا کن
مرا دریاب که دشتی بی بهارم
بهاری جز نگاه تو ندارم
مرا دریاب که مرطوبه نگاهم
بدونه تو شبی تار و سیاهم
محبت کن به من که تشنه هستم
تو رو کم دارم و بی تو شکستم
صدایم کن که دلتنگ صداتم
مرا دریاب که عمری چشم به راتم
به راه عشق تو دل داده ام من
تو راه تو ز پا افتاده ام من
بگیر دستامو تا عاشقترین شم
بیا تا پیش تو من بهترین شم
منو بشناس و با من مهربون باش
واسه بی همدمی هام همزبون باش
منو بشناس و باور کن غمامو
بیا از خوبیات پر کن هوامو
(مسعود ل /دی ماه ۸۶)
سلام
خوبین؟
نمیخواین بهم تبریک بگین؟!!
واسه چی؟ خب دیروز تولدم بود دیگه ( ۱۹ اردیبهشت)![]()
یکی دیگه از شعرایی که قایم کرده بودم رو بازم مینویسم ![]()
به اسم دلتنگی که آخرین روزای سال ۸۶ گفتمش
خودم که خیلی ازش خوشم میاد.نظر شما چیه؟
دلتنگی
من و دوری و صبوری من و دلتنگی و تردید
من و چشمایی که جز تو کس دیگه ای نمیدید
تو که محبوس غروری تو که در حال عبوری
تو که یادت با من اما خودت از من خیلی دوری
رقص تردید توی چشمام خواستن گرمی دستات
صدای تیک تیک ساعت یاد شیرینی حرفات
هجوم خاطره هامون رد پای دل سپردن
تلخی گلایه ها رو دونه به دونه شمردن
من و سایه های غصه بودن نبودن تو
من و دستایی که خالیست من و ای کاش بودن تو
(مسعود ل/زمستان۸۶)